رضا قليخان هدايت
1132
مجمع الفصحاء ( فارسي )
زنخدان تو چون گويست و چون چوگان مرا قامت * گريبان تو پرماهست و پر پروين مرا دامن بنازد چون بنازى تو لطافت را طرب در دل * بخندد چون بخندى تو ملاحت را روان در تن اگر طرّه برافشانى و گر رخساره بنمايى * زهى درد شب تيره زهى شرم مه روشن ز عكس لب ميى دادى به ما كز جرعهء جامش * ميان چشم مردمها چو مستانست در گلشن فراقت راست با عمرم مزاج شير با شكر * وصالت راست با عيشم خلاف آب با روغن زبانت مى نياسايد ز تلخ عاشقان گفتن * چو از مدح سر سادات يك ساعت زبان من ستوده ناصر الدّين خسرو سادات شرق آنكس * كه دستش جود را كانست و طبعش لطف را مسكن خداوندى كه جودش كرد رنج دوستان راحت * عدوبندى كه تيغش كرد سور دشمنان شيون به ميدانش كمين بنده به از بهرام خنجركش * در ايوانش كمين مطرب به از ناهيد بربطزن سنانش را كمربندى به نهمت نيزهء خطى * كفش را گوش سوراخى برغبت گوهر معدن ايا عادل جهاندارى كه اندر عرصهء گيتى * فروماندند ظلم و فتنه از مرديت همچون زن چنان ايمن شد از عدلت جهان كاندر همه صحرا * نه خفتانست با لاله نه زوبين است با سوسن